یکــــ من ، در آغـــوش تو
باید بشود روی عاشقیش حساب کرد ... که باید عاشقی کردن بلد باشد ... که بداند مرد هم آدم است دیگر ... گاهی باید لوسش کرد ، گاهی باید نازش را کشید... وگاهی باید به پایش صبر کرد ... حتی من میگویم زن اگز زن باشد از
دوستت دارم گفتن نمی ترسد ... تو میگویی خوش به حال زنی که عاشق مردی نباشد ، بگذار دنبالت بدوند ... و من نمیفهمم این که داری ازش حرف میزنی زندگی ست یا مسابقه اسب دوانی من نمی فهمم چرا هیچ کس بر نمی دارد بنویسد از
مردها ... از چشم ها و شانه ها و دست هایشان
... از آغوششان ، از عطر تنشان ، از صدایشان ... پر رو می شوند ؟ خب بشوند .. مگر خود شما با هر
" دوستت دارمی "
تا آسمان نرفته اید؟ همین نگاه ها ... همین آغوش ها در بزنگاه زندگی ... سر پا نمانده ایم ؟ من راز این دوست داشتن های پنهانی را نمیفهمم ... من نمی فهمم زن بودن با سنگین رنگین بودن ، با سکوت ، با انفعال چه ارتباطی دارد ؟ من بلد نیستم در سایه دوستت داشته باشم
... من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند ... من میخواهم "
مــَردَمــــ " دلش غنج برود از این که ... بداند جایی "
زنـے "
دوستش دارد ... من میخواهم زن باشم ... بگذار همه دنیا بداند مردی این حوالی دارد ... دوستت دارم های مرا با خود می برد
...
دل مرده ام را زنده می کند.
به آن کوچه ی بن بست و دستانی که در هم حلقه شده بود.
میان این همه « دلبستگی» کنار این همه « خاطره » ...
مردانه قدم میزنی مردانه در آغوشم میگیری ... و من زنانه نگاهت می کنم زنانه برایت میمیرم زنانه می بوسمت حالا ، مردانه بگو با بغض ِ رفتنت چه کنم ؟
بیچاره کرده این دل ِ تنها را . . حتی هزار سال بگذرد ...
صبر می کنم تا خودت برایم چای بریزی
کنارم بنشینی و از عاشقانه هایت بگویی صبر میکنم تا خودت برایم بخندی آن وقت من به خنده ی تو نگاه کنم ، تو به نگاه من خنده ! صبر میکنم تا خودت دستانم را بگیری که برای همیشه مرا از اینجا دور کنی صبر میکنم چون فقط خودت باید باشی ، فقط خودت !
دلــت از آرزویــــ مــن، انـــگار بــی خــبر نبـود ،حتـــی تــو تصــمیمــای مــن،چشمات بی اثر نبود خــواستـم بهـت چیـزی نگمـ تا باچشام خواهـش کنم ،درا رو بسـتم روت تا احـساس آرامش کنم بــــاور نمـیکنم ولـی، انــگار غرور من شکـسـت ،اگــه دلـت مــیخواد بـری اصـرار مـن بی فایـدست هـر کاری میکنه دلــم، تـا بــغضــمو پنــهون کــنه، چــی مــیتونـه فـکـر تـو رو، از سر من بیرون کنه یا داغ رو دلـــم بـزار، یــا کــه از عــشقـت کم نکــن تــمام تــو ســهـم منــه، بــه کــم قانــعم نکـن
مگر ما به اتکاء همین دست ها ...
کم از معجزه ی عیسی نیست...!
| miss-A |
